تبلیغات
دیدنی-طنز-خنده - بیدارشو! ایستگاه آخر!
دوشنبه 27 دی 1389  12:56 قبل از ظهر
توسط: سوشیانت

به نام پروردگار دنیاهای درونیمان

از اتوبوس پیاده شد و به سمت پارک رفت. وقتی به در ورودی پارک رسید، نگاهی عمیق به پارک، به درختان و آسمانش انداخت؛ خواست که وارد پارک شود و کمی در آنجا قدم بزند و خاطراتش را مرور نماید اما نگاه درختان پارک اینگونه می‏نمود که از آمدنش به آنجا ناراضی بودند؛ بادی عجیب از سمت پارک به سویش می‏دمید. از تصمیمش منصرف شد، حس کرد که طبیعت پارک، او را نمی‏پذیرد. خود منتظر چنین برخوردی بود.

به سمت ایستگاه مترو به راه افتاد.

وقتی وارد قطار شد درهای قطار بسته شدند. گویی قطار منتظر او بود تا حرکت نماید. در داخل قطار جایی برای نشستن پیدا کرد.

نشست و چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

صدایی مهربان او را از خواب بیدار می‏کرد: ((بیدار شو پسرم.))

چشمانش را گشود، پیرمرد خوش‏سیمایی را دید که به او لبخند میزند.

-         پسرم! ببخشید بیدارت کردم ایستگاه بعدی باید پیاده شوی. گفتم نکند خواب بمانی!

-         تشکر آقا.

قطار ایستاد و پیرمرد به سمت قطار رفت تا پیاده شود. در این حین پسرک به اطرافش نگاه کرد، کسی به جز پیرمرد آنجا نبود! به خودش گفت: (( از کجا می‏دانست که من می‏بایستی ایستگاه بعد پیاده شوم.))

تا خواست پیرمرد را صدا بزند، درهای قطار بسته‏شدند و پیرمرد را دید که بیرون از قطار با او خداحافظی می‏کند. در این فاصله کوتاه توانست اشک‏های پیرمرد را نیز ببیند. ناگهان صدایی در داخل قطار گفت: ((ایستگاه بعد برزخ.))

ترس تمام وجود پسرک را فراگرفت. در کابین‏های قطار شروع به دویدن کرد، تا به راننده قطار برسد و از او بخواهد تا قطار را نگه دارد. اما قطار پایانی نداشت. شروع کرد به اشک ریختن و خودش را دیوانه‏وار به اتاقک قطار می‏کوبید. فریاد می‏زد  نگه دارید، نگه دارید، من برای رفتن آماده نمی‏باشم، من هنوز جوانم، من می‏بایست جبران کنم.))

دیگر توانی نداشت بر روی کف قطار نشست و زیر لب گفت: (( چه کنم با این همه گناه))

انگار هرچه قطار جلوتر می‏رفت اعمال خود، چه خوب و چه بد را بهتر درک می‏کرد.

لحظه‏ای به خودش آمد: (( اینجا آخر کار نیست، پیرمرد من را بیدار نکرد که فریاد بزنم، خدا خود خواسته‏است که من در اینجا باشم، خدا خود خیر و صلاح من را در این دیده، می‏بایستی به او توکل کنم، زمان کمی به من داده شده تا با خدای خویش رازو نیاز کنم، از او طلب مغفرت نمایم، پسر وجدت کجا رفته، امیدت کجا رفته، او رحمان و رحیم است ....................... ))

دستانش را تا آنجا که می‏توانست بالا برد، چشمانش را بست و فریاد زد: (( خدایا راضیم به رضای تو............))

کسی او را تکان می‏داد:

-         بیدارشو! ایستگاه آخر!

پسرک چشمانش را باز کرد. مسافران در حال پیاده‏شدن از قطار بودن.

روبروی خود روی دیوار قطار تابلویی را دید که روی آن نوشته بود:

 

گزیده‏ای از نهج‏البلاغه:

به خاطر داشته باش:

آرام باش، توکل‏کن، تفکر کن

سپس آستین‏ها را بالا بزن

آنگاه دستان خدا را می‏بینی

که زودتر از تو دست به‏کار‏شده‏است.

اشک در چشمانش جمع‏شد. خدا را شکر کرد و در ایستگاه دنیای درونش دوباره پیاده‏شد

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
Can you have an operation to make you taller?
شنبه 1 مهر 1396 03:43 بعد از ظهر
Hi, after reading this remarkable post i am too cheerful to share my experience here
with colleagues.
How do you strengthen your Achilles tendon?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:01 بعد از ظهر
I all the time used to read paragraph in news papers but now as I
am a user of net therefore from now I am using net for posts, thanks to web.
karolynmrazik.blogas.lt
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:23 بعد از ظهر
Thanks for the auspicious writeup. It if truth be told was once
a enjoyment account it. Glance complicated to far delivered agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
Can you get taller with yoga?
سه شنبه 10 مرداد 1396 07:16 قبل از ظهر
I think the admin of this web page is truly working hard in favor of his site, as here
every information is quality based material.
Kayleigh
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:19 بعد از ظهر
Useful info. Fortunate me I found your site by chance,
and I am stunned why this accident didn't came about in advance!

I bookmarked it.
How do you grow?
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:22 بعد از ظهر
It is in reality a nice and helpful piece of
information. I'm satisfied that you just shared this helpful info with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
Wilda
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:24 قبل از ظهر
Hello! I know this is somewhat off topic but I was wondering if you
knew where I could get a captcha plugin for my comment
form? I'm using the same blog platform as yours and I'm
having difficulty finding one? Thanks a lot!
BHW
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:18 بعد از ظهر
Thanks on your marvelous posting! I quite enjoyed reading it, you may be a great author.
I will always bookmark your blog and will eventually come back sometime soon. I want to encourage one to continue
your great work, have a nice evening!
manicure
جمعه 18 فروردین 1396 12:03 بعد از ظهر
Awesome article.
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 06:07 بعد از ظهر
Does your site have a contact page? I'm having a tough time locating
it but, I'd like to shoot you an e-mail.
I've got some recommendations for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great site and I look forward to seeing
it grow over time.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 07:58 بعد از ظهر
Hiya very cool web site!! Guy .. Beautiful .. Superb ..
I'll bookmark your website and take the feeds also? I'm happy to find so
many helpful info here in the put up, we'd like work out more strategies on this regard,
thank you for sharing. . . . . .
BHW
یکشنبه 13 فروردین 1396 12:00 بعد از ظهر
An impressive share! I have just forwarded this onto a co-worker who had been conducting a little research on this.

And he actually bought me breakfast simply because I found it for him...

lol. So allow me to reword this.... Thank YOU for the meal!!
But yeah, thanks for spending the time to talk about this matter here on your blog.
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 02:26 قبل از ظهر
Wow, this article is nice, my sister is analyzing these kinds of things, therefore I am going to let know
her.
دوشنبه 27 دی 1389 10:31 قبل از ظهر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

خداوندا..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

اقیانوس زنده روی قمر زحل..........سه شنبه 12 بهمن 1389

دوستی پروانه ای..........چهارشنبه 29 دی 1389

خواست خداوند..........چهارشنبه 29 دی 1389

نقاشی های جالب روی عکس هایی از خیابان ها..........دوشنبه 27 دی 1389

در تو هیچ نمی بینم جز همه خوبی..........دوشنبه 27 دی 1389

تصاویر بدون شرح..........دوشنبه 27 دی 1389

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت..........دوشنبه 27 دی 1389

آدم ها مثل کتاب هستند..........دوشنبه 27 دی 1389

خدا از من پرسید..........دوشنبه 27 دی 1389

یک کودک می تواند چهار چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد. .............دوشنبه 27 دی 1389

زیبا..........دوشنبه 27 دی 1389

فروتنی فریاپت ..........دوشنبه 27 دی 1389

حرفها و سه صافی..........دوشنبه 27 دی 1389

نبرد مبارزه بین دو گرگ در درونمان..........دوشنبه 27 دی 1389

و هر روز................دوشنبه 27 دی 1389

شادی، غم، دانش , عشق..........دوشنبه 27 دی 1389

کدام مستحق تریم؟..........دوشنبه 27 دی 1389

9 صندلی و 10 نفر..........دوشنبه 27 دی 1389

بیدارشو! ایستگاه آخر!..........دوشنبه 27 دی 1389

نابغه هایی که کودن شمرده میشدند..........شنبه 25 دی 1389

علامت@از کجا امده است..........شنبه 25 دی 1389

وصیت نامه..........شنبه 25 دی 1389

واقعیتهایی جالب (عجیب اما درست)..........شنبه 25 دی 1389

آیا تا به حال این نكته ها و مطالب عجیب را شنیده بودید ؟..........شنبه 25 دی 1389

شادترین شهرهای دنیا..........شنبه 25 دی 1389

نامه ی خنده دار لیلی به مجنون..........شنبه 25 دی 1389

القاب کشوهای جهان..........شنبه 25 دی 1389

آمــوزش ضـایــع کـــردن دخـتــرهـا درجـمع..........شنبه 25 دی 1389

همه پستها