تبلیغات
دیدنی-طنز-خنده - داستان زیبای خیانت
جمعه 24 دی 1389  11:28 قبل از ظهر
نوع مطلب: (آموزنده ،) توسط: مهدی

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

1

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم. دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
What causes the heels of your feet to burn?
دوشنبه 30 مرداد 1396 07:14 قبل از ظهر
Good answer back in return of this difficulty with solid arguments
and explaining all concerning that.
Why is my Achilles tendon burning?
سه شنبه 10 مرداد 1396 06:47 قبل از ظهر
Pretty great post. I just stumbled upon your weblog and wished to
mention that I've really enjoyed browsing your blog posts.
After all I'll be subscribing in your feed and I'm hoping you write once more soon!
How you can increase your height?
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:44 بعد از ظهر
Pretty component of content. I simply stumbled upon your web site and in accession capital to assert that I get actually enjoyed
account your weblog posts. Anyway I will be subscribing for your augment or
even I success you get entry to constantly rapidly.
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:42 قبل از ظهر
Hello! I've been following your blog for a while now and finally got the courage to
go ahead and give you a shout out from Houston Texas!
Just wanted to tell you keep up the good job!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:58 قبل از ظهر
Hi there, just wanted to say, I loved this article. It
was helpful. Keep on posting!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:37 قبل از ظهر
Hi there! This blog post could not be written much better!
Going through this article reminds me of my previous roommate!
He constantly kept preaching about this. I most certainly will forward this information to him.
Fairly certain he will have a good read. I appreciate you for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

خداوندا..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

اقیانوس زنده روی قمر زحل..........سه شنبه 12 بهمن 1389

دوستی پروانه ای..........چهارشنبه 29 دی 1389

خواست خداوند..........چهارشنبه 29 دی 1389

نقاشی های جالب روی عکس هایی از خیابان ها..........دوشنبه 27 دی 1389

در تو هیچ نمی بینم جز همه خوبی..........دوشنبه 27 دی 1389

تصاویر بدون شرح..........دوشنبه 27 دی 1389

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت..........دوشنبه 27 دی 1389

آدم ها مثل کتاب هستند..........دوشنبه 27 دی 1389

خدا از من پرسید..........دوشنبه 27 دی 1389

یک کودک می تواند چهار چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد. .............دوشنبه 27 دی 1389

زیبا..........دوشنبه 27 دی 1389

فروتنی فریاپت ..........دوشنبه 27 دی 1389

حرفها و سه صافی..........دوشنبه 27 دی 1389

نبرد مبارزه بین دو گرگ در درونمان..........دوشنبه 27 دی 1389

و هر روز................دوشنبه 27 دی 1389

شادی، غم، دانش , عشق..........دوشنبه 27 دی 1389

کدام مستحق تریم؟..........دوشنبه 27 دی 1389

9 صندلی و 10 نفر..........دوشنبه 27 دی 1389

بیدارشو! ایستگاه آخر!..........دوشنبه 27 دی 1389

نابغه هایی که کودن شمرده میشدند..........شنبه 25 دی 1389

علامت@از کجا امده است..........شنبه 25 دی 1389

وصیت نامه..........شنبه 25 دی 1389

واقعیتهایی جالب (عجیب اما درست)..........شنبه 25 دی 1389

آیا تا به حال این نكته ها و مطالب عجیب را شنیده بودید ؟..........شنبه 25 دی 1389

شادترین شهرهای دنیا..........شنبه 25 دی 1389

نامه ی خنده دار لیلی به مجنون..........شنبه 25 دی 1389

القاب کشوهای جهان..........شنبه 25 دی 1389

آمــوزش ضـایــع کـــردن دخـتــرهـا درجـمع..........شنبه 25 دی 1389

همه پستها